پیرمرد قفلساز
شخصی که آرزوی زیارت امام زمان (ع) را داشت مدتها کوشش کرد ولی به مقصود خود نرسید. سپس به علوم غریبه متوسل شده و چلهها نشست و ریاضتها کشید، ولی نتیجه نگرفت. در این مدت به خاطر شببیداریهای فراوان و مناجات سحرگاهان، صفای باطنی پیدا کرد. در یکی از عنایات الهی متوجه شد که دیدن امام زمان (عج) برای او ممکن نیست مگر آنکه به فلان شهر سفر کند. هرچند این سفر مشکل بود، ولی در راه رسیدن به مقصود آسان مینمود. در آنجا نیز به ریاضت مشغول شد و چله گرفت، روز سیوهفتم یا سیهشتم به دکان پیرمردی قفلساز در بازار آهنگران راهنمایی شد. مشاهده کرد که حضرت ولیعصر (ع) آنجا نشستهاند و با پیرمرد سخنان محبتآمیز میگویند.
همینکه سلام کرد، حضرت بعد از پاسخ اشاره به سکوت فرمودند. پیرزنی ناتوان قفلی را آورد و به پیرمرد گفت: این را از من سه شاهی بخرید که به سه شاهی پول نیاز دارم. شما را دعا میکنم. پیر مرد با کمال سادگی گفت: خواهرم تو مسلمانی من هم مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم. این قفل هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی میخرم، زیرا در این معامله بیش از یک شاهی منفعت بردن بی انصافی است. پیر مرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خرید.
همینکه پیرمرد رفت، امام زمان (عج) به او فرمودند: آقای عزیز این منظره را تماشا کردی؟ اینطور شوید تا ما سراغ شما بیاییم.
چلهنشینی لازم نیست.
عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید.
از همهی این شهر من این پیرمرد را انتخاب کردهام، زیرا این مرد دین دارد و خدا را میشناسد.
این هم امتحانی که داد، از اول بازار این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج دیدند، همه در مقام آن بودند که قفل را ارزان بخرند و هیچکس حتی سه شاهی آنرا از او نخرید، و این پیرمرد به هفت شاهی خرید.
هفتهای نمیگذرد مگر آنکه من به سراغ او میآیم و از او دلجویی و احوالپرسی میکنم.
نقل با واسطه از: کتاب سرمایهی سخن/ج1/عنایات حضرت ولیعصر/بخش اول/ص86/تشرف31




این وبلاگ متعلق به بچه های باحال مکانیک دانشگاه تبریز ورودی 88 می باشد